پرسیاوشان

می خواهم فریاد بزنم من دوست داشتم کسی را که مرا دوست نداشت...


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بی تو در دردم !

ساعت 08:47

خسته ام ... دلم گرفته ... حال و حوصله ندارم ... قاطی کردم ... ذهنم هنگ کرده ...

 

 الان دقیقا 44 روز میشه که عباس م رو ندیدم  

 

باورم نمیشه تونستم این همه مدت رو تحمل کنم

 

بغض گلوم رو گرفته دلم میخواد گریه کنم

 

لعنت به این کار من !!! آخه مرخصی میخوام !!!

لعنت به این درس و دانشگاه !!! چون عباس نمیتونه بی خیال امتحاناتش بشه و بیاد پیشم !!!

هر جور شده خودم رو سرگرم میکنم با کار و با اینترنت تا کمتر بهم سخت بگذره ولی ........................... خوب نمیشه ، نمیشه چیکارش کنم

 

شده همه وجودم مگه میتونم بدون فکر  اون لحظه ای رو سپری کنم

 

دلم میخواد داد بزنم تا آروم بشم

دلم میخواد بلند بلند گریه کنم

 

دلم میخواد از غم دوریش بمیرم ............... نه ..............نه نمیخوام بمیرم آخه با مردن من اون غصه دار میشه

نمیخوام من باعث بشم که اون دلش بگیره و ناراحتی به دلش سایه بندازه

 

دلم براش تنگ شده !!!!

 

              

 

وقتی عطش لبامو حس می کنم

می بینم بی تو چقدر خشک شده

وقتی چشای بی برق خودمو می بینم

می بینم بی تو چقدر مبهوته

وقتی سردی دستام و حس می کنم

می بینم رفتن تو گرمای مرا نیز برده

وقتی ...

نمی توانم بگویم دردم را

درد دل شکستن را

درد بی تو بودن را

درد منتظر ماندن را

درد خنجر زدن را

درد آب شدن را

بی تو من در دردم

 

عشق من ...